تنـــــها خــُــدا

هنوز هم خدا هست

تنـــــها خــُــدا

هنوز هم خدا هست

تنـــــها خــُــدا

خدا هم تنهاییاشو جار میزنه. قل هو الله احد ...

بایگانی

ارتباط قط شده بود.کلافه و گیج بودم....همه چی ظاهرا سرجاش بود اما نمیدونم چرا نمیشد...خودش آدمارو جستجو میکرد نمیدونم دنبال چی بود.نمیدونم دنبال کی بود!عجیب شده بود.اینهمه دور ندیده بودمش.برام هضم نمیشد اینهمه اتفاقی که به تدریج طی چندماه افتاده بود!!!داغ میشد...خودش بالا میومد...خودش تموم میشد....سرکش و افسار گسیخته شده بود...مسیرش عوض شده بود نمیدونستم چجوری باید هواشو داشته باشم...دیگه داشتم میترسیدم ازش...از تنوع طلبیش فراری بودم اما دستمو گرفته بود و باخودش به هر طرفی که میخواست میبرد...دل به دلم نمیداد دیگه.حتی دیگه دوسش نداشتم.دیگه حتی نمیشناختمش...گاهی وقتا بیتابی میکرد...خیلی وقتا تو خودش گم میشد...دلم میخاست منو سوار ترک دوچرخه اش کنه تا مث قدیما همه جا همراهش ببره...مث بچه های تخس و لجباز شده بودم...هرچقد دستمو محکم میگرفت من بیشتر دستمو میکشیدم.آخرش دستم از تو دستای مهربونش رها شد و پرت شدم این گوشه از زمین...همون گوشه ای که تنهاییم وسط شلوغی آدما بود...حالا دیگه هر چی فریادمیزدم بیشتر  گمش میکردم.دیگه فرکانسم پیداش نمیکرد...حالا دیگه من مونده بودم و کلی درد...

روزی که افتاد زمین....روزی که خرد شد زیر پای زمینیان...همون روز بود که قط شد...ارتباط قط شد...ضربانش بالای 200 تا بود...همون روز پوشش شبکه از دسترس خارج شد...همون روز بود که دستاش از دستم رها شد....من از تو دور شدم.رها شدم.گم شدم.کمکم کن به آسمانت برگردم. منو با روح خودت خدایی کن ...عشق فقط تویی و بـــــس ...


+ عشق نه خرس های رنگی و کوچیک و بزرگه،نه شکلات های خوشگل و متنوع.عشق تویی.شاید کم لطفی کرده باشیم و روز خاصی رو به نام تو در تقویم خورشیدی خودمون ثبت نکرده باشیم، اما من ایمان دارم عشق فقط خودتی و خودتی و خودم.


عشق نام کوچک توست

نه ، عشق نام بلند و محکم توست ...



روزهای خوب میآیند میدانستم روزهای خوب همیشه هستند.
گوشه ای هستند.
جدا از روزهای سخت نشسته اند و منتظرند تا کشفشان کنم.
شاید من نیوتنی بودم که باید جاذبه ی روزهای خوب را کشف میکردم.
پیدایشان میکردم و در تمام لحظاتشان میخندیدم و با خودم حرف میزدم.
رزوهای خوب گوشه ای نشسته بودند در انتظار تا پنجره ای به رویشان باز شود.

چند روزی ست که آدم دیگری شده ام. برای خودم ... حس آرامش عجیبی که ....


تو را دوست دارم

که ماه را آفریدی

دکمه ای کوچک

برای لباسی بلند

پیراهن شبی

که پرندگان به تن میکنند

و درخت ها

و رودخانه ها


تو را دوست دارم

که ماه را آفریدی

نان برنجی بزرگی

برای تمام گرسنگان جهان

کرم های شب تاب

کودکان

و پیرزن های مریض


تو را دوست دارم

که ماه را آفریدی

دل گرمی روزهای چهارشنبه

در آسمانی سورمه ای رنگ

برای هر کسی که تنهاست

و شب

به سراغش آمده ...


آقای ماه هر روز خودش را در آب برکه تماشا می‌کرد و ماهی‌ها برایش دست تکان می‌دادند و می‌گفتند: «چه ماه خوشکل و لاغری!»

ماجرای خوش‌اندام بودن آقای ماه به جایی رسید که خورشید خانم از سرزمین روز، باد صبا را مأمور کرد تا به سرزمین شب برود و از آقای باد بپرسد: «راز لاغری شما چیه؟ شما چند تا قاشق غذا می‌خورید که اصلاً چاق نمی‌شید؟»

آن‌وقت آقای ماه دستی به موهای هلالی‌اش کشید و با صدای بلند گفت: «زیبایی من خدادادی‌ه! هیچ‌کس نمی‌تونه شبیه من باشه!»

اما بعد از تمام شدن چند شب بارانی، وقتی آقای ماه از خواب بیدار شد و از خانۀ ابری‌اش بیرون آمد، آن‌قدر چاق و سنگین شده بود که مجبور شد کشان‌کشان خودش را بالای برکه برساند و به ماهی‌ها سلام کند. ماهی‌ها از دیدن آقای ماه خیلی تعجب کردند. خود آقای ماه هم باورش نمی‌شد عکس گرد و تپل داخل آب، تصویر خودش باشد. ماهی‌ها برایش دست تکان دادند و خواستند چیزی بگویند، اما آقای ماه همین طور که سعی می‌کرد با دست‌های باریک و کوچک شکم قلمبه‌اش را قایم کند، به سمت خانه فرار کرد. ماهی‌ها داشتند داد می‌زدند، ولی آقای ماه نمی‌شنید آن‌ها چه می‌گویند. او فقط دلش می‌خواست به خانه‌اش برسد و پتوی سفید و ابری را روی سرش بکشد و یک دل سیر گریه کند.

از همان شب، دیگر از خانه‌اش بیرون نیامد، لب به غذا نزد و در را به روی هیچ‌کسی باز نکرد.
چند شب، آسمان تاریک و ابری ماند. ماهی‌ها خیلی نگرانش شدند. خبر چاق شدن و رژیم گرفتن آقای ماه همه جا پیچیده بود، اما هیچ کس از این قضیه خوشحال نبود. ماهی‌ها از آقای عقاب خواهش کردند با آقای ماه صحبت کند. آقای عقاب، عینک مخصوص شب را از توی لانه‌اش برداشت و روی چشم‌هایش گذاشت. بعد، بال بال زد و زیر پنجرۀ خانۀ ابری ماه نشست و با صدای بلند گفت: «آقای ماه! چرا با ماهی‌ها قهر کردی؟»
آقای ماه سرش را از زیر پتوی ابری بیرون آورد و با صدای گرفته جواب داد: «من با هیچ‌کس قهر نکردم. اما برو به ماهی‌ها بگو دنبال یه ماه جدید بگردن. من دیگه به دردشون نمی‌خورم!»

آقای عقاب، نوک تیزش را در پنجرۀ نرم خانه فرو برد تا صدایش واضح تر به گوش آقای ماه برسد: «اما ماهی‌ها پیغام فرستادن که شما رو این شکلی بیشتر دوست دارن. اون شب هم می‌خواستن همین رو بگن، اما شما زود برگشتید خونه.»

آقای ماه که باورش نمی‌شد حرف‌های عقاب راست باشد، از روی تخت بلند شد و در را باز کرد و گفت: «بفرمایید داخل! خیلی خوش اومدید آقای عقاب!»
آقای عقاب بال‌هایش را تکان داد و گفت: «نه. مزاحم نمی‌شم. باید زود به اتاق خوابم برگردم. فقط اومدم پیغام ماهی‌ها رو به شما برسونم.»

آقای ماه لبخندی زد و گفت: «خیلی ممنون.»
عقاب داشت آمادۀ رفتن می‌شد که آقای ماه گفت: «راستی! عینکت خیلی قشنگه!»
آقای ماه سینه‌اش را جلو داد، سرفه ای کرد و گفت: «مخصوص شب‌های خیلی تاریکه....البته امیدوارم دیگه هیچ وقت لازم نباشه ازش استفاده کنم.»

آقای ماه خندید و همین طور که آرام از در خانه‌اش بیرون می‌آمد، گفت: «مطمئن باش دیگه هیچ وقت بهش احتیاج پیدا نمی‌کنی.»

آقای ماه یواش یواش راه افتاد تا به وسط آسمان رسید و همه جا را روشن کرد. او مثل یک توپ نقره‌ای بزرگ، در سیاهی شب می‌درخشید. آقای عقاب بال بال زنان دور ماه چرخید و گفت: «وای! پس ماهی‌ها حق داشتن! شما خیلی قشنگ تر شدید!»

آقای ماه لبخند زد، کشان کشان خودش را به بالای برکه رساند و برای ماهی‌ها دست تکان داد. ماهی‌های سفید و قرمز، تمام شب را زیر نور پررنگ ِ آقای ماه شنا کردند.
صبح روز بعد، همه دلشان می‌خواست بدانند راز زیباتر شدن ِ آقای ماه چیست!!!

خیلی دلم میخاست یه جور دیگه بنویسم و بگم
اما نشد. نه اینکه نخوام ها، نه! نشد....نتونستم ینی پیدا نکردم حسمو. نمیدونستم چجوری حسمو بنویسم تا بشه واقعا حسم.توقع زیادی داشتم. دلم میخاست منم دعوت میشدم به اونجایی که همه بودن. همه ی اونایی که یه جورایی پرواز عقاب رو دیده بودن.

من بودم و 2 بسته شمع. خیلی زیاد بود. قصد کرده بودم فقط به نیت اونایی روشن کنم که دوسشون دارم و عزیزم هستن.
بسته هارو باز کردم توی هر بسته 6 تا شمع بود.
اولی ...
دومی....
سومی ....
....
تا اینکه اومدم خودمو جم و جور کنم و نیت کنم یهویی یه دست کوچیک اومد به سمتم و با زبون خیلی شیرینش گفت بیا اینو روشن کن.تا چشمم به نگاهش افتاد شوکه شدم ...چشم هاش توی فضای تاریکی که فقط با نور شمع ها روشن شده بود گیرایی خاصی داشت. ناخودآگاه رنگ چشماش منو یاد آسمونی انداخت ... سنش زیاد نبود همین باعث شده بود به پاکی دل بزرگش شک نکنم .اینو به فال نیک گرفتم و گفتم اینم حتما یه نشونه ست ... شمع رو از دستش گرفتم و به نیت تو روشن کردم ...خیلی جالب بود برام. بدون اینکه بخوام توی صف دعاهام قد کشیدی و بزرگ شدی...بدون تردید چشمامو بستم و توی دلم نیت کردم ...روز خیلی خیلی عجیبی بود...اینکه تو یهویی وسط اینهمه دل مشغولی پیدات بشه و ....
نمیدونم چرا حس میکنم تو توی ماه خودت به دنیا نیومدی !!!
عقرب ....!!!!!مگه میشه ؟؟؟
امکان نداره تو مال این ماه باشی ....!!!!!اینا خرافاته اصلا. شاید حضور تو باعث شد تا من این فکر غلط رو که سالها بود توی ذهنم خونه کرده بود، بریزمش دور.

درگیر زندگی و دغدغه هاش شدم. یادم رفت اما یادم انداخت. با اینکه یادم انداخت نتونستم بهت بگم. نمیدونم چرا !!! شاید بخاطر ضربه ای بود که این اواخر خورده بودم...شاید ندونی شاید خوب نشناسی منو اما اونایی که منو شناختن خوب میفهمن چی میگم.
دیگه حس و حال و شور و شوق گذشته هارو ندارم برای نوشتن. اما دلم نیومد حرفای امشبو توی دلم فقط نگه دارم.
نه اینکه یادم رفته باشه.نه. میشد چند خطی بنویسم و تبریک بگم. حداقل یه هدیه مجازی برای روز تولدت.اما نتونستم. حسم بهم گفت خیلی دور و برت شلوغه. خیلیا رقابت کردن که اولین نفر باشن برا تبریک گفتن. من خواستم باشم اما نخواستم بین آدما باشم.اسمشو هر چی خواستی بذار. ولی بدون من بعد از وانج تنها کسی بودم که توی قلبم برای تو جشن گرفتم و تبریک های خالصانه ی خودمو نثارت کردم. سر نمازم دعات کردم تا هیچوقت تنها نباشی و احساس تنهایی و غربت نکنی و کلی دعاهای قشنگ دیگه:)

تولدت بی نهایت و از صمیم قلب مبارک باشه. تولدت ساده و بی ریا، بدون هیچ زرق و برقی بدون هیچی کادویی مبارک باشه.

+سخته برای تو نوشتن ... سخته ... خیلی ...


خیلی سخته وقتی پر از حرف باشی اما نتونی بگی
خیلی سخته وقتی دلت پر باشه اما نتونی بمونی
میدونم یه چیزایی داره اتفاق میفته که من بیخبرم ازشون.البته حدس زدنش همچین کار سختی نیست ولی سعی میکنم مث همیشه از دور نظاره گر باشم.میتونی مث همیشه رو من حساب کنی.
چقد خوبه بین اینهمه دغدغه و دلگیری هنوزم هستن آدمایی که لبخند به دلم میارن و باعث دلگرمیم میشن :)
چقد سخته که نتونی ....

به قلبم مدیونی ....نمیتونم ببخشم.... این ینی فاجعه ...

مث بادکنک باش ...

بادکنک باش !!!

با اینکه زندگیش به نخی بندِ

بازم تو آسمون میرقصه و میخنده

همیشه بخند و نگران نباش

چون که نخ زندگیت دست خداست ...


http://s3.picofile.com/file/8207981742/08f99e60e07cfe7478423f8fbfc0b0e4.jpg


یه فنجون تلخند ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کفش های خاص من ...

نزدیک یک ماهی میشد که دکتر این نسخه ی جدید رو پیچیده بود خیلی باهاش کلنجار رفتم تا بلکه شاید این کفش ها رو بتونم هضمش بدم باید میپذیرفتم این زندگی جدید رو... چندین بار با ترس و لرز رفتم سراغ ویترین های مغازه هایی که از این کفشها ...همه ی مغازه ها نمیدونستن چی مناسبه برای من. گرونتر از کفشهای قبلی بود.... قیمتها چندین برابر...حالا دیگه مهم قیمتش نبود با ظاهر کفشها خیلی مشکل داشتم اولین باری بود که دس خالی از خرید برمیگشتم اونم نه فقط بخاطر جیب خالی بلکه بخاطر نپسندیدن این کفش های خاص با وضعیت جسمی که من داشتم باید خیلی مواظبت میکردم تا دوباره کارم به جراحی نکشهامروز برای بار سوم رفتم سراغ خریدن کفش ...تعدادکمی از مغازه های شهر بودن که نسخه ی پیچیده شده ی منو داشتنمغازه ی اول ....فروشنده تا فهمید چی به چیه از همون اول خیلی صادقانه همه چیو گفتاز  ظاهر زشت این کفشها بهم گفت خیلی خوب توضیح داد. بعد شروع کرد به کیفیت و مزیتی که این کفشها برای من خواهد داشت. بهم گفت باید باهاشون کنار بیایی وگرنه نمیتونی پات کنی لنگه اول رو از جعبه دراورد و داد دستم. منم بدون اینکه به ظاهرش توجهی کنم پوشیدمش. گفتم لنگه دوم رو هم بدین. حالا هر دو پام شکل دیگه ای شده بود. دیگه شبیه سابق نبودمدیگه از اون کتونی ها و کفش های ...خبری نبودکفشها هنوز توی پاهام بود دیگه درشون نیوردم باید برای کنار اومدن با این قضیه همین حالا اقدام میکردمدیگه از پاهام جداشون نکردمکتونی های سفیدموو که حالا دیگه کمی هم کهنه شده بودن رو دادم به دست فروشنده و بهش گفتم همین کفشارو میپوشم ...فروشنده تا چشمش به کتونی هام افتاد گفت دیگه اینارو حتی برای یک دیقه هم نباید بپوشی چون بزرگترین ضربه هارو بهت میزنه.کفشهای کهنه رو داخل جعبه گذاشت و داد دستم. پول کفشهارو پرداخت کردم و بیرون اومدم.بقدری مهربون و گرم و نرم بود که از دلم نیومد بهشون بدوبیراه بگمسعی کردم زود باهاشون دوست بشمهیچ فشاری دیگه روی پاهام حس نمیکردمعجیب بود برامخیلی از ماشینم فاصله نداشتم. حتی وقتی با این کفشها روی پدال گاز و ترمز فشار میدادم هم احساس ناراحتی نمیکردمخیلی زود دوست شدم باهاشون یاد حرف فروشنده افتادم که وقتی داشت فاکتور مینوشت گفت ایشالا با این کفشها جاهای خوب بری :)ته دلم احساس خوبی داشتم برخلاف تصورم بود پ.ن : قدر داشته هامونو بدونیم قبل اینکه از دست بدیمشون + بارها و بارها گفتم کسی حق نداره از عطر من استفاده کنه اما باز امروز همون قصه و همون دعوای همیشگی تکرار شد +1000تا از کامنتهام خود به خود حذف شدن. نمیدونم مدیر بلاگفا چی از جون من میخاد ؟!!!حالا هم افتاده به جون پستام. همچنان در حال کم شدنه.فک کنم قصد داره منو با لگد بندازه بیرون +از مدیر بلاگفا تقاضا دارم تا قبل از تمام شدن صبر من از خر شیطون بیان پایین لدفن :|

بعضیا ...

بعضی آدما دنیا رو زیبا میکنند. آدمایی که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم. وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی! میگن بیدار بودم !! یا میگن خوب شد زنگ زدی... وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین غذا میخوره راهشون روکج میکنن که اون نپره. اون کسایی که اگه یخ ام بزنن، دستتو ول نمیکنن بزارن توی جیبشون... آدمایی که با صد تا غصه که توی دلشونه بازم صبورانه پای درد دلات میشینن! همینها هستند که دنیا را جایی بهتری میکنند. مث اون راننده تاکسی که حتی اگر درب ماشینشو محکم ببندی بلند میگه: روزخوبی داشته باشی... آدمایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چش تو چششون میشی، روشونو برنمیگردونن و لبخند میزنن وهنوز نگاهت میکنن... دوستهایی که بدون مناسبت کادو میخرن و میگن این شال پشت ویترین انگار مال تو بود... آدمایی که از سر چهارراه، نرگس نوبرانه میخرن و با گل میرن خانه... آدمایی که پیامکهای آخرشب،یادشون نمیره و قبل ازخواب به دوستانشان یادآوری کنن که چقدر عزیزند... آدمای پُرمهر بی بهانه، کسایی که غم هیچکسو تاب نمیارن و تو رو به خاطرخودت میخوان.  
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﮐﺠﺎﯾﯽ،ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﯼ،ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ...ﯾﺎﺩ ﻗﻮﻟﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺵ،ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﺎﺵ،ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺗﻼﺷﺘﻮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺪ ...ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻧﺪﻩ ﻫﺮ ﻛﻰ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﻮﮐﻢ ﻧﺬﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﺎ … ﻧﺸﺪ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ ...ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸوﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ ...ﺍﺯ بودن با کسایی که بهت انرژی خوب میدن...ﺍﺯ زندگی با خدا لذت ببر...   اگه خواستی تکیه بدی به "چهره ها "اعتماد کن ؛نه به "زبون ها"
به دوتا چیز؛ اما میشه تکیه کرد...یکی" مرام و مردونگی "دومی " ایمان و خداباوری "بامرام؛ نمک میشناسه و  باایمان ظلم نمیکنه....

محـــبت ...

محبّت بیر بلا شیءِ دور گرفتار اولمیان بیلمز
محبّت بیر کهن می دور ، بو می دن ایچمین بیلمز
محبّت خانمان سوز دور ، بو شمع عالم افروز دور
محبّت تیر جان سوز دور ، بو تیردن اؤلمین بیلمز
محبت بیر قشنگ گؤل دور ، محبت بیر گران غل دور
محبّت بیر اوزاغ یول دور ، بو یولدان گِدمین بیلمز
محبّتدن جوشان یاشلار ، داشار ، افسانه لر باشلار
گؤرؤر شمشیر کمان قاشلار ، کمنده دوشمین بیلمز
محّبت بیر یانان اوت دور ، چَکر شعله ، یانور عالم
محبّتدن یانور عالم ، بو اوتدا یانمیان بیلمز
محبّت موج دریا دی ،
ائدر غرق سائل و شاهی ائدمز شاعر اشتباهی ، بو چایدان گئچمین بیلمز