یکی بود، هنوزم هست، اما دیگه نیست...
یه چیزی گم کردم، یه تیکه از قلبم رو جا گذاشتم...
نیمه شب شده
دقیقا ۲:۴۰ دقیقه بامداد
اما من همچنان دارم از درد به خودم می پیچم
کجایی؟ که بهت بگم تب دارم!
دلم میخواست بدونی وقتی درجه حرارت تنم به ۴۰ میرسه متوقف میشه
درست همون نقطه چندین ساعت مهمونم میشه
کجایی؟
وقتی نیستی انگاری دیگه نیستی!!!
بازم برگشتم به همون حالی که خوش نیست
برگشتم سر خونه ی اول
همون خونه ی که سال گذشته دقیقا توی یه همچین روزی...
چند وقتی بود که عادت کرده بودم یه گوشه ی دنجی می نالیدم
اون گوشه ی دنج خیلی زود دردامو از یادم می برد
اما دیگه اون گوشه رو ندارم
الان انگاری توی کویرم
یه جایی که نه در داره نه دیوار
حس بدیه
حسی که خیلی وقت بود دیگه مهمون دلم نبود
خدایا!!!
من قلبمو میخوام
دلم میخواد یه گوشه ای باشه که اونجا پناه بگیرم
با خمپاره زدن سنگرمو خراب کردن
یه روزی میرم
اما بدون این درد پایان زندگی نیست!!!
حالم خرابه
داغونم، داغون
آی خدا!!!
من قلبمو از تو میخوام
لازمش دارم
میخوام برام بتپه
صداشو کم دارم
توی ظاهر خندیدم
گذاشتم بعضیا به خنده هام حسرت ببرن
نخواستم بدونن ته قلبم سوارخ شده
هر چی خوشی هست از ته قلبم داره می چکه زمین
وقتی نیستی
وقتی ندارمت
وقتی ....
بیخیال ...
بدون میرم....
کم اوردم...
دعا کن، کم بیارم، اما بر نگردم
دعا کن این آخرین خط از دفتر زندگیم باشه