تلخ بود مث اسپرسو...
شب قبل، از آموزشگاه اس فرستادن ازم خواسته شده بود سر کلاس حاضر بشم!
نمیخواستم برم اما مجبورم چون جلسه اول بود،
که توی سال جدید برگزار میشد، باید می رفتم.
صبح کارامو ردیف کردم.
لباس مرتب پوشیدم.
با اینکه وضع جسمانی خوبی نداشتم اما خیلی ناراحت نبودم.
دلم واسه بعضی از بچه های کلاس تنگ شده بود.بیشتر واسه کارام...
خلاصه بطرف آموزشگاه راه افتادم.
بین راه یکی از شاگرامو دیدم سوارش کردم.
خیلی از دیدنم هیجان زده شده بود...
باهم بطرف آموزشگاه به مسیرمون ادامه دادیم.
جلوی آموزشگاه طبق معمول همیشه که سر پارک کردن ماشین من جنگی راه میافته،
توقف کردم خواستم ماشینو پاک کنم که دوباره...
بالاخره با جسارت تمام پارک کردم.
از ماشین پیاده شدم دیدم یه بسته جا مونده روی صندلی عقب.
از... پرسیدم وسایلت جا مونده تو ماشینم.
گفت: نه مال من نیست.
گفتم: مال منم نیست.
با خنده گفت: چرا مال شماست!
دوزاریم افتاد دیگه چیزی نگفتم.
فهمیدم که طبق عادتش واسه من سوغاتی آورده.
این بار از شیراز...
زنگ آموزشگاه رو زده بود.
تا من بیام در آموزشگاه باز شده بود.
همزمان چند نفر دیگه هم جلوی در ایستاده بودن.
همشون به احترام من صبر کرده بودن.
وقتی منو دیدن سلام و احوالپرسی گرمی کردن.
با بعضیاشون روبوسی کردم.
اخلاق منو می دونستن با هر کسی...
اول من وارد آموزشگاه شدم پله هارو دوتا یکی طی کردم.
تا در آموزشگاه رو باز کردم چشمم به یه دسته گل بزرگی،
که با روبان مشکی خوشگلی تزئین شده بود
و کنارش هم یه ظرف خرما گذاشته بودند، افتاد!!!
خودمو باختم وقتی چشمم به نوشته ی زیر دسته گل افتاد دیگه هیچی نفهمیدم.
همون جا در آستانه ی در، از حال رفتم.
بچه هایی که پشت سر من اومده بودن بالا،
منو از پشت گرفتن که نقش زمین نشم.
تقریبا چیزی دیگه یادم نمیاد...
***
یواش یواش حس کردم یکی داره آب میپاشه روی صورتم،
و با دستش آروم روی صورتم می زنه.
بخودم اومدم چشام سیاهی می رفت کلاس روی سرم می چرخید.
***
یکی از بچه های آموزشگاه به رحمت خدا رفته بود!
***
وقتی حالم اومد سرجاش پرسیدم: چی شده؟
کی اینجوری شده؟
چرا کسی منو خبر نکرد؟
یکی از بستگان نزدیکش شاگرد خودم بود.
ازش پرسیدم برام بگو...
خیلی آدم عاقل و پخته ای بود.
اولش با من من کردن گفت: سکته کرده.
گفتم: امکان نداره مگه میشه ؟
گفت: دیگه شده!
بلند شدم چشمم به استاد و بقیه افتاد.
تازه یادم افتاده بود که با رئیس و مسئول آموزشگاه سلام و علیک نکردم.
ازشون عذرخواهی کردم و...
نشستم یه گوشه ای...
بچه ها دوره ام کردن هر کدوم میخواستن آروم باشم.
دوباره نگاهمو چرخوندم طرفش گفتم: آخه چرا؟
استاد گفت: بابا اون به طرز فجعی خود کشی کرد.
اینو که گفت دیگه...
تا ذهنمو جمع و جور کنم یکی از بچه ها گفت لابد خودشو سوزونده؟
استاد گفت: بله!!!
روی خودش نفت ریخته و ...
100% سوختگی داشته واسه همین...
گفتم: چند روز میشه؟
گفت: سوم فروردین!
گفتم: چرا کسی بهم خبر نداد؟
دیگه جوابی نداشتن.
بیشتر زوم کردم.
گفتم:....
گفت: حتی نشده غسلش بدن کمی گلاب ریختن روی تنش و دفنش کردن!
دیگه نمیشد بهت بگیم چون می دونیم...
راست می گفتن من تحمل ...
اما با این حال ول کن قضیه نبودم.
هیچی نگفتم و زدم بیرون.
خیلی سعی کردن که جلوی منو بگیرن اما نشد...
به کسی نگفتم وقت دکتر دارم.
باید می رفتم.
زخمهام بس نبود قلبمم این جوری زخم شد...
***
ای خدا!!!
تا کی باید این زنجیره ادامه داشته باشه و من شاهد این اتفاقات باشم؟
خدایا!!!
بازم شکرت.
حالمو نپرس!
چون پرسیدن نداره...