تنـــــها خــُــدا

هنوز هم خدا هست

تنـــــها خــُــدا

هنوز هم خدا هست

تنـــــها خــُــدا

خدا هم تنهاییاشو جار میزنه. قل هو الله احد ...

بایگانی

خدایا شرمنده اتم....

خدایا!!! منو ببخش بخاطر در خونه هایی که زدم و خونه ی تو نبود. دستم به آسمونت نمی رسید، دست تو که به زمین می رسه بلندم کن. خدایا!!! ببخشمون اگه صدامون میکنی، خودمونو به نشنیدن میزنیم.ببخشمون که صدات میزنیم، و باز یادمون میره که جوابمونو دادی. صبح خیلی زود بود نمیدونم ساعت چند بود اما هوا هنوز تاریک بود انگار نه انگار که 18 ساعت بود چیزی نخورده بودم واقعا تحملم رفته بود بالا توی این ساعتها فقط آب و دارو بود که خورده بودم به هیچ چیز فکر نمی کردم تمام استرس و اضطرابم رو جا گذاشته بودم با آرامش کامل بطرف.... راه افتادم مث همیشه نسخه و دستور پزشک رو روی میز پذیرش گذاشتم چند دقیقه ی بعد به همراه.... راهی اتاق نمونه گیری شدم خودم می دونستم باید چیکار کنم احتیاجی به گفتن نبود قبل از اینکه ازم بخواد آستینم رو بالا زدم کش رو بالاتر از آرنجم خیلی محکم بست ازم خواست مشت کنم تا شاید خونی توی رگهام جمع بشه می شناخت منو قبل از اینکه کارش رو شروع کن با صدای بلند گفت: بسم الله وقتی با سرنگ مخصوص به رفت رگم نشونه رفت ازم خواست چشمام رو ببندم و نفس عمیق بکشم چشمم رو نبستم اما نفس عمیق کشیدم باز هم همون مشکل همیشگی تکرار شد بدون پیدا کردن رگم، تمام خونی که توی رگهام جمع شده بود پاره شد و یکباره رفت زیر پوستم دوباره کبودی ها تکرار شد از سکوتم جا خورده بود شروع کرد به عذرخواهی کردن بیچاره هول شده بود بجای اینکه اون منو آروم کنه من اونو دلداری دادم گفتم: مشکلی نیست عادت دارم دوباره امتحان کنید رنگ زردش به یکباره گرم شد انگاری انرژی گرفته بود از اتاق خارج شد یه....دیگه به سراغم اومد با یه سرنگ دیگه انگاری خیلی اعتماد به نفس داشت به خودش مطمئن بود این دفعه سراغ یه رگ دیگه رفت مدت زیادی مشت کرده بودم خودم احساس کردم که خون توی رگهام هست اما.... بازم ... این رگ هم خیلی ضعیف بود وقتی سوزن سرنگ با بی رحمی تمام توی رگم فرو رفت فقط لبم رو گزیدم و هیچی نگفتم تمام پرسنل نگاهشون به چشمای من بود اما من نگاهشون نکردم رگم دوباره پاره شده بود ولی دیگه سوزن رو از دستم خارج نکرد با بی رحمی تمام سوزن رو زیر پوستم چرخوند تا بلکه بتونه خونی که زیر پوستم جاری شده رو، بیار داخل سرنگ که موفق هم شد بالاخره یه 5 سی سی خون داخل شیشه کرد و به طرف.... برد خیلی آروم بودم نگاهی به کبودی دستم انداختم و گفتم: توام چند روزی مهمون منی باش تا یادم نره کجای دنیام.... خیلی دوست داشتم دوباره ازم میخواستن تا چیزی نخورم این روزا بد جور بی میل شدم به غذا از ضعف حالت تهوع می گیرم اما به غذا دیگه نگاه هم نمی کنم از اینکه دوباره به اجبار باید آب میوه میخوردم حالم بهم می خورد همه ی این قصه ها واسه ی غذا نخوردنم بود این دیگه چی بود که به جونم افتاده بود، خدا میدونست و بس همه چیزم با درد نخوردنم خوردنم خوابیدم نخوابیدنم زندگیم خودم .... همش تشویش همش اضطراب همش ... همه چی به ظاهر آروم و خوب بود اما آخر قصه می لنگید یکی زمین به نامم می کنه یکی دلشو یکی خودشو فدام می کنه یکی دیگه قلبشو با همه ی این حرفا من همونم که هستم هیچی عوض نشده بدجور دکمه ی استوپ زندگیم گیر کرده آخرش کجاست خدا می دونه!!!
  • ... یکی از بنده هاش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی