الان به ساعت من زمان از 3 نیمه شب گذشته.
و این آخرین سحری ست که توی این ماه عزیز مهمونت هستم.
حیف شد مهمونی تموم شد...
خیلیا غر زدن مثل من...
خیلیا جا موندن ...
خیلیا درجا زدن ...
اوضاع خیلی خوبی نداشتم و ندارم شرایط ، شرایط سختی بوده برام.
جوری که هیچ کس نفهمید چی کشیدم غیر از خودت و خودم.
و از این خوشحالم که یه جمع دونفره بین مون مثل همیشه برقرار بوده.
عاشق همین مرامتم...
خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی چیزا هم یاد دادم.
نمی دونم یه بار دیگه فرصت مهمونی بهم میدی یا نه؟
ولی تا اینجاش شکرت.
خودت میدونی ازت چی میخوام!!!
به بزرگیت، که می دونم غیر از این نیست ازم قبول کن.
امروز عازم سفرم...
انشاا... به لطف تو ...
میرم تا خودمو برای نبردی سخت آماده کنم.
وقتی برگردم نمی دونم اونجایی که دعوت شدم بازگشتی برام داره یا نه ؟
تقدیری رو که توی شبهای قدر برام رقم زدی خبر ندارم.
امروز بهم یه چشمک زدی!!!
یواشکی بهم گفتی... آماده باشم.
باشه، آماده ام.... یعنی امیدوارم که آماده باشم.
قلبم مدتیه برای کسی نمی زنه. انگاری یخ زده باشه،
بر خلاف تمام بدنم که گر میگیره، انگاری فریز شده.
هر چی میخوام کنترلش کنم نمیشه. هیچیش با من نیست.
سرشو انداخته پایین و کار خودشو می کنه.
به تپشش ادامه میده ولی بدون اجازه ی من.
انگاری فهمیده صاحبش من نیستم.
مثل مستاجرا می مونه. امروز و فرداست که اثاثش رو بریزن وسط کوچه.
نمی دونم چرا میخواد ازم دور بشه.
من که مهمون نوازی کردم. من که نشکستمش. پس چرا میخواد بره؟
همین که از پروازهای هوایی جا می موندم و
به خاطرش به خیلی از سفرها نمی نرفتم بس نبود...
همین که مراعات حالشو می کردم و گریه نمیکردم بس نبود...
همین که یه وقتایی ولش می کردم به امون خدا
تا هرجا که خودش دوست داره بره بس نبود...
آخه قلبم، منشاء زندگیم، وجودم،،، چرا با من چنین می کنی؟
الهی بمیرم برات، تو هم خسته شدی نه؟
آخه خدا!!! این که یه روز از زندگیم مال خودم باشه خواسته ی زیادیه برات؟
جون من اگه زیاده بهم بگو... ظرفیتم هم زیاده... بگو...
بی رودربایستی مرد و مردونه...
باشه بازم صبر میکنم بالاخره که میگی...
چرا منو اینجوری بالا و پایین می کنی؟ نمی دونم ؟
با بغضی که توی گلو دارم...
پیش پیش عید فطر رو به همه ی نگاهایی که به این خونه میافته تبریک میگم.
مواظب خوبیهاتون باشید.
بین دعاهاتون،
نه... آخر دعاهاتون منم دعا کنید.