اینجا فقط منم و من.
منی که واسه خودش یه من بود!
جاده می رفت!
منم رفتم.
دوست داشتم بازم برم این بار تا آخرش!
ولی نشد!
بین راه ایستادم!
به عقب نگاهی انداختم.
دیگه نرفتم...
ادامه ندادم، موندم،
موندم و کمی درجا زدم!
دیگه یارای رفتن نبودم!
قلبم...
آخ قلبم...
قلبم از حرکت می ایستاد.
تند و تند و تند می زد!
تپش داشت!
صدای ترکیدنش رو شنیدم.
مثل یه بمب ساعتی می موند!
وقتی منفجر شد، منم باهاش متلاشی شدم!
هر تیکه از وجودم به طرفی افتاد!
بلند شدم.
قلبم رو جمع کردم!
تکه تکه از وجودم رو که توی جاده جا مونده بود،
یه جا جمع کردم.
باز شدم همون که بودم.
ولی این بار کمی مقاوم تر.
بار اول نبود که زمین می خوردم.
ولی هر بار یه زخم به زخم هام اضافه میشد!
زخمی که یادم می انداخت، کجای دنیام!؟؟؟
در چند قدمی این دنیا ایستادم!
دوباره روز از نو روزی از نو!
دلم میخواست سفر بعدی رو با تو باشم!
اینجا همه چیز به ظاهر خوبه، ولی نیست!!!
***
خدایا!!!
شکرت!!!
واسه این همه ناخوشی،
که حداقل می فهمم منو از یاد نبردی!
خدایا!!!
شکرت!!!
واسه این همه درد،
که یادم می اندازی هنوز هستی!