تنـــــها خــُــدا

هنوز هم خدا هست

تنـــــها خــُــدا

هنوز هم خدا هست

تنـــــها خــُــدا

خدا هم تنهاییاشو جار میزنه. قل هو الله احد ...

بایگانی

قصه ی شمع

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره ی کلبه ی قدیمی شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود. به او پوزخندی زد و گفت: دیشب تا صبح خودت را فدای چه کردی؟ شمع گفت: خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت: همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد؟ شمع گفت: یک عاشق برای خشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند . خورشید به تمسخر گفت: آهای عاشق فداکار حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی دوست داری که چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع... دوست دارم  دوباره شمع شوم. خورشید با تعجب گفت: شمع؟؟؟ شمع گفت: آری شمع... دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم. خورشید خشمگین شد و گفت: چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی نه این که یک شبه نیست و نابود شوی. شمع لبخندی زد و گفت: من دیشب کنار پروانه به چیزی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی... من این یک شب را به همه ی زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم. خورشید گفت: تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟ شمع با چشمانی گریان گفت: من از برای خودم گریه نمی کنم اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید.   عهدمو شکستم. این پست رو تقدیم می کنم به" آزاده"ی آقا "سپهر" امیدوارم همیشه باهم باشن و ناراحت نشن از اینکه این پست مطلق به اوناست.
  • ... یکی از بنده هاش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی